X
تبلیغات
گيس طلا

گيس طلا

ما اينجا نميخنديم

نگفته اي از وب گيس طلا(پست ثابت)

دوستان عزيزم،رهگذران ناپايدار خيابان طلايي ام

سلام!

مطالبي كه در اين صفحه مشاهده ميكنيد واقعيت هاي تلخ زندگي من،و تخيلاتم از دو نفره بودن ان است كه گاهي به تصوير ميكشم و گاهي شعر و داستانكي ناچيز.

اميد انكه روزي  لايق نوشتن مطالبي هرچند ناچيز از گيس طلا روي تن هاي فشرده درختان كاغذي باشم... 

براي اشنايي بيشتر با وب و دليل دل نوشته ها لطفا توضيحات حاشيه وب را مطالعه فرماييد،اين وبلاگ هديه به نازنيني دور از من در روز قشنگ امدنش به اين دنيا است

 گيس طلا با چشم هاي منتظر


برچسب‌ها: نگفته اي از وب گيس طلا, ١٣٩١, ٩, ١
[ چهارشنبه یکم آذر 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


تمام شد

همين چند روز پيش بود كه امدم و نوشتم :

گاهي بايد فقط سه كلمه گفت،ديگر تمام شد،تمام!

حالا ديگر در مهماني ها،جاهاي شلوغ،و در جمع دوستان هزار ساله ام.حال و حوصله ايستادن ندارم

دلم نميخواهد برقصم.بنشينم و خيره شوم به خودم!به من ساده دل زود باور.دوست دارم صداي موسيقي را لال كنم.از صدا كلافه ام

صبح ها توي اينه،زير افتاب به صورتم نگاه ميكنم.سركي به قلب نداشته ام ميزنم.احساس خاكستر شدن را از درون لمس ميكنم و فكر ميكنم 

ديگر تمام شد،تمام!

پي نوشت:دوستان،عزيزانم،محدثه مهربان،هادي،دوست عاقلم علي،سفيد برفي زيبايم.ساقي،تيام عزيز،ليلي مجنون،الناز مهدي.ايسان باوفا،پريسا،ارام نازم،مرد خوب به عنوان اخرين سخن شعر زير تقديم همه ي شما.باشد كه براي هميشه دلي گرم و لبي خندان داشته باشيد.هر روز به خانه هاي گرم و پر مهرتان سركي خواهم زد،مرا عفو كنيد كه از خوانندگان خاموش خواهم بود.

دوست دار شما.گيس طلا!

قرار ما اين نبود كه من سايه ام را در خانه ات جا بگذارم

و تو چشمانت را ميان چمدانم

انگار زير قولت زدي

هر روز صبح،سايه ام را فراري ميدهي 

تا لا به لاي ابر ها بدنبال چشمانت بگردد...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


تمام شد! تا ابد....


[ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


باور كن!

بگو فقط چند گام تا رفتنت باقيست؟!

انگشتانت را نت به نت روي تنم بغلتان

لا به لاي انبوه موهايم بپيچ

لطفاً اخرين لالايي را براي دلتنگي هايم بنواز

بعد از تو 

من

تا صبح

ميان خواب هايت عشوه خواهم كرد....


برچسب‌ها: باور كن
[ جمعه بیست و دوم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


نكن پشت به من....


وقتی که شب از نیمه گذشته بود و او به قصد خرید مسکن برای درد از خانه بیرون زد. ناگهان شکل درد در من عوض شد! ترسیدم که مبادا برنگردد و من روزها زندانی این خانه شوم. دوباره شکل این درد هم عوض شد! ترسیدم که مبادا از دستش بدهم. آه از تصور مردنش لرزش شدیدی را در ران هایم احساس کردم. آن خون گرم با شدت بیشتری از من بیرون می ریخت تا به زانوها و ساق هایم راه پیدا کند. دیگر می ترسیدم که به پاهایم نگاه کنم. از خودم در آن خانه می ترسیدم. "لطفا زود یک داروخانه پیدا کن و برگرد". "داروخانه ها گم شده اند، کمی صبور باش". آه ناخواسته جوی خونِ باریکی را روی پاهایم دیدم و دوباره به صدایش که در به درِ یک داروخانه در شهر بود، پناه بردم. " من داروخانه نمی خواهم من مسکن نمی خواهم، محض رضای خدا زود برگرد" "چرا؟" "نپرس تا من نمرده ام بیا
صدای پایت را که از پله ها شنیدم بلند شدم که بغلت کنم. در که باز شد من تمام صورتت را غرق بوسه کرده بودم و تو نمی دانستی که این دیگر چه بازی ایست که در آورده ام. چون این چنین احساساتی را از من بعید می دانستی! خواستم بگویم حق با توست از عوارض این خونِ گرمی است که هر ماه از من بیرون می تراود تا کمی تو را گرم کند. اما دیگر نای حرف زدن نداشتم. مرا حمام کردی و در آغوشت خواباندی. صبح که بیدار شدم زیر چشمانم گود افتاده بود و رنگ پریده تر از هر زمان دیگر، پشت به تو خوابیدم که مبادا ببینی ام. صدای مردانه ات پیچید که "های دلبر پشت نکن به من، که امروز زیباترت می بینم".
اااووووووف!شنيده بودم توهمات خاصي بعد بيهوشي گريبان ادم را ميگيرد،نمونه اش بود،
ذاتاً نيست....!


برچسب‌ها: نيست
ادامه مطلب
[ جمعه بیست و دوم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


يك لحظه كذايي....

يك دمي هست،يك لحظه گل درشت و كليشه اي كه ادم تلفن را ميگذارد ،از پشت ميزش بلند ميشود،چند تا كارتن روي ميز ميگذارد و وسايل شخصي را از روي ميز و كشو ها جمع ميكند،كارتن ها را ميچپاند توي سطل اشغال،فقط چند وسيله ضروري توي چمدانش تلنبار ميكند و ميرود.
براي هميشه!
بعد از هفت دولت ازاد ميشود،ديگر نگران نيست،
حتي به همان چاي سرد شده روي ميز غروب جمعه هم فكر نميكند.
ديگر حتي كتابي كه نصفه خوانده هم برايش مهم نيست.
خب دقيقاً همان جاست كه اينده ميشود يك نا معلوم خوشبخت و مبهم.
درست همان جا كه زير دست و بالا دست نيم نگاهي ميكنند.
همان لحظه كه ديگر همان زن پاشنه بلند فريبا نيست.
همان دم كه....
من بنده ي ان دمم....!

[ جمعه بیست و دوم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


شايد يك روز....

يك وقت هايي 

فقط سه كلمه بايد نوشت:

ديگر تمام شد،تمام!

بعد صفحه را براي هميشه بست و

رفت

و

رفت

و

رفت......

[ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


نازنینم

نازنینم

میدونم مثل تو نمیتونم از احساس بنویسم.

میدونم نمیتونم با قلمم چشمی رو خیره کنم.

اما میخوام بدونی روزی که اشک تو چشمات حلقه میزنه

و یه قطره اش مثه نگین الماس انگشتر میاد و آماده سقوط از قله چشمات میشه

اون روز بدترین روز زندگی منه یا بهتر بگم واسم شبه

و شبی که بتونم دستتو مثه اون شب توی دستم بگیرم

و باهات شونه به شونه قدم بزنم سرتو تکیه به دستم بدی

و من زیر چشمی نگات کنم اون شب واسم روز میشه.

پرم از درد دلتنگی....

[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ ] [ عشق گيس طلا ] [ ]


تو عزیز دلمی

گل من اي نازنينم
عزيز دلمي
عزيز دلمي
تو عزيز دلمي

تو چشمات نشينه شبنم
عزيز دلمي
عزيز دلمي
تو عزيز دلمي

من در به در مي گردم توي شهر چشات
تو كوچه ء خاطرات
تا بياد تو قاب پنجره مي شينه نگات
راستي مي ميرم برات

تو رو هر كس كه نديده
وصف خوبيت و شنيده
اي تو ياس بي تحمل

تو عزيز دلمي
عزيز دلمي
تو عزيز دلمي

تن تو ظریف تر از گل

تو عزيز دلمي
عزيز دلمي
تو عزيز دلمي

دونه دونه
گل پونه
مي ريزم به روي موهات
دسته دسته
گل مريم
مي ريزم جاي قدمهات
دل تو جنس يه الماس
ارزشت بيشتر از اينهاست
گل من اي نازنينم

تو عزيز دلمي
عزيز دلمي
تو عزيز دلمي

تو چشمات نشينه شبنم

تو عزيز دلمي
عزيز دلمي
تو عزيز دلمي

[ شنبه شانزدهم دی 1391 ] [ ] [ عشق گيس طلا ] [ ]


ميشود؟

پوست تنم

حسرت معاشقه ای طولانی
با آفتاب داغ ظهر خرداد را
سر می کشد

و موهایم
اندوه حسرت رقصیدن در باد بهاری را.
دامن مخملي قرمزم
بغض کرده کنج کمد

با نگاهی خیس از من می پرسد:
آیا می شود روزی عاشقانه ترین سماع را
در باد پاییزی
با تو مثل انشب در كوچه چرخ بزنم....؟

[ پنجشنبه چهاردهم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


اب خواهد برد....


امروز هوا خيلي ملس بود،صبح كه باران مثل چي ميباريد.ظهر هم خورشيد خانوم س.ك.سي تر از هميشه امده بود وسط اسمان و ابرهاي بيچاره چون سربازهاي جان بر كف جلوي الهه زيبايشان رژه ميرفتند.من حالا خب بهتر است كمي ارام گيرم!
بس است ديدن اين همه عشق بازي و حسرت و دوري
ميروم زير دوش،اجازه ميدهم تا اب داغ فكر هاي خزعبلي كه مثل موم لاي شيارهاي مغزم انبوه شده و دست و پا ميزند را ذوب كند
اب همه چيز را خواهد برد
همه چيز....

برچسب‌ها: اب, فكر خزعبل
[ سه شنبه دوازدهم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


خب واقعيتش اين است كه من.....فكر ميكنم كم اوردم!

يك جايي خواندم كه ويرجينيا ولف نوشته بود ما زن ها وقتي كم مياوريم شروع ميكنيم به كوتاه كردن موها و ناخن هامان.
من اين را همان روز كه با معشوقه ام سر مفيد بودن چيپس به عنوان ناهار بحث ميكردم خواندم.
خب خيلي ساده ازين پاراگراف مذكور رد شدم، ً به طور كلي دنياي ما زن ها با ان چه در ذهن....ً خب ويرجينيا جان استپ!من بايد بروم.اگر كمي جذاب تر شروع ميكردي حتما ميخواندمت،بماند براي بعد!
طبق عادت هميشگي سراغ بار اضافي كه بايد روي سرم بگذارم و روپوشي تنم كنم رفتم.يك لحظه چشمم به دختركي با پوست روشن و صورت گرد خورد.
خودم را درونش ديدم،نگاهش كردم،جالب اينكه مشتاق بود بيشتر از من،او هم مرا نگاه كرد.خنديدم خنديد.زبانم را نشانش دادم به سرعت برق و باد عكس العمل نشان داد.زود زبانش را در اورد.
گريه كردم،قطره اشك ها را به پهناي صورتش ديدم،ميدانيد يك جورهايي مرا ياد عشقم مي انداخت.مثل او بود.با من ميگريد. با من ميخنديد!
خب به خودم امدم،خواهر بي شباهت به من جلوي در انتظار امدنم را ميكشيد.يك لحظه بار ديگر نگاهي به اينه كردم،دخترك همان جا بود.
راستي چقدر موها و ناخن هايش بلند بود
برگشتم،كفش هايم را به پا كردم،بوسه اي به صفحه ي موبايلم كه پسرك سر به هواي معصومم را نشان ميداد نشاندم.
خيلي ارام به سمت ارايشگاه قدم برداشتم.
مو ها و ناخن هايم نياز به اصلاح داشت....


برچسب‌ها: كم اوردم
[ دوشنبه یازدهم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


.....!


آه امان از کج فهمی ها که تا بُن دندان آدم را به درد می آورد!
اگر فکر می کنید که اینجا زیادی تباه است. به جای رفتار توهین آمیز، لطفا درکتان را از دیگران افزایش دهید و اگر باز اینجا را تباه دیدید، برای نویسنده ی این صفحه متاسف شوید و با احترام برای همیشه صفحه اش را ببندید. با سپاس فراوان.

[ دوشنبه یازدهم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


تو نيستي...

کسی به در کوبید

بلند شدم

موهایم را مرتب کردم

ميدانستم كه اوست

در را باز کردم


باد بود...


بازگشتم

آشفته مو....

[ شنبه نهم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


لطفاً مرا ببخش عشق من،من ديوانه ام!

ميدانيد،من كلا ادم خود درگيري هستم!اصلا نميشود بهم اعتماد كرد،گاهي اين دو گانگي شخصيتي به ارگاسم ميرسد در من،بعد فوران ميكند و ريخت حال به هم زنش ميپاشد سر و صورت زندگيم.همان لحظه است كه ديگر دنياي من به اخر ميرسد.از كوچكترين شي كنار دستم الت قتاله ميسازم،بعد هم جيغ ممتد و گوش خراش من كه صدايش تا حفره هاي مغز رسوخ ميكند.حالا مرحله ي ارامش بعد طوفان است،چيزي كه خواستم شده،مردمك چشمانم به شكل غير قابل باوري گشاد ميشود نگاهي گربه وار پيشه ي راهم ميكنم و قطره هاي اشك روي بخش تپلم ميريزد.سر مژه هاي فر خورده ام خيس خيس ميشود،همين است.حالا تير من محياست.قرباني بيچاره را ميگذارم درست در دسترس چشمانم و شليك ميكنم،يك تير ، دو تير، سه،چهار.نه خسته نميشوم...پنج اها!شد.حالا قرباني مظلوم و كوچولوي من دستان خود را دراز ميكند،لپ گردم را نوازش ميكند،قطره هاي اشك را پاك ميكند.دستم را ميگيرد و زل ميزند به تيردان چشمانم.بعد با گفتن باشه قبول فقط گريه نكن،رگه هاي لبخندي شيطنت وار كنار لپ هايم هويدا ميشود.از انجايي كه كار هميشه برعكس است لپ راستم بيش از پيش فرو ميرود و خودنمايي ميكند!اينجاست كه دستم رو ميشود و دندان هاي رديف حالا بايد نقش ايفا كنند.بيمار گونه رفتار ميكنم،اين را خودم هم ميدانم!حتي لحظه هايي كه جلبك وار تر از من كسي روي كره زمين زندگي نميكند.هفته ي پيش درست همين ساعات،بيماريم عود كرد.با قطع كردن تلفن و پشت بندش كوبيدن سر به ديوار شروع شد،خب،ميداني براي شروع بد نبود.بعد قشنگ نشستم و فكر هايي مثل موم ريختم داخل مخيله ي پوكم.فكر كردم مثل ان پست بادام تلخم بيندازمش دور!

بعد اسوده و راحت بي هيچ دغدغه ي فكري زندگيم را ازين وضعيت فلاكت بار نجات بدهم.خب حالا وقت اجراي نقشه است،ارامش بعد طوفان.مظلوم ترين حالت ممكن را به چشمانم ميدهم.مردمك چشمانم گشاد ميشود كاملاً اتوماتيك وار.دنبال قرباني مظلومم ميگردم.تير مژه هايم اماده خدمت گذاريست.ميگردمش،لعنتي !نيست . نيست. نيست تيرم به سنگ ميخورد،او نيست!خيلي اهسته موبايلم را بر ميدارم .ساعت ٤ صبح است!تعجب ميكنم گذر زمان را نفهميدم.

تماس هاي بي پاسخ و چند پيامك خودنمايي ميكند. قفل نكبتش را باز ميكنم  به دروغ تايپ ميكنم:شارژ گوشي كم بود،خاموش شد!

سرم را تكيه به ديوار ميدهم،چشمان خيسم را ميبندم

زير لب اهسته ميگويم:من بي تو هيچم،هيچ.......!


برچسب‌ها: ديوانه, ببخش
[ جمعه هشتم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


اه.....

همه‌ا‌ش به شوخی می‌ماند؛ این‌که دست‌هایت را برای خداحافظی از عابری که نیست بیرون پنجره جا بگذاری، گوشه‌ای از اتاق بنشینی، غرق شوی در اندوهِ چایی که روی میز سرد شده است.

 

پس‌نوشت: حال کتاب خواندن ندارم. می‌خواهم تو این‌جا بودی، سرم را می‌گذاشتم روی سینه‌ات و خوابم می‌برد.

 



برچسب‌ها: شوخي
[ جمعه هشتم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


چاي در غروب جمعه روي ميز سرد ميشود...

سه بار در زیر درختان برگْ ریخته‌ی پاییزی معنی ترا یافتم  - جوابی نداشتی که بگویی 
سیب‌های سرخ نشانه‌ای از عمر ما نداشتند در کمین ما بودند که ما را به تاراج برند
 
بسیار بیداری بود
بسیار خواب بود
 
روزهای جمعه ابر داشتیم
 
اما نمی‌توانستیم بیداری و خواب و ابر جمعه را زندگی نام بگذاریم 
خواب را انکار کردیم
بیداری را انکار کردیم
 روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم
 که ابر را نبینیم
 چه حاصل  که عمر به پایان بود

و چای در غروب جمعه روی میز سرد شد....


برچسب‌ها: چاي, غروب جمعه
ادامه مطلب
[ جمعه هشتم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


لعنتي!

جمعه‌ی ملال، جمعه‌ی هیچ، جمعه‌ی پوچ، جمعه‌ی ممتد تنهایی، جمعه‌ی سردرد، جمعه‌ی سرسام، جمعه‌ی جنون، جمعه‌ی بی‌صبح، جمعه‌ی ظرف‌های نشسته، جمعه‌ی کاغذهای مچاله‌ی جمع شده گوشه‌ی اتاق، جمعه‌ی پرده‌های کشیده، جمعه‌ی غصه هاي ناتمام، جمعه‌ی کتاب‌های نخوانده، جمعه‌ی فیلم‌های ندیده، جمعه‌ی افسوس، جمعه‌ی رخوت، جمعه‌ی بیمار، جمعه‌ی خمیازه‌های گاه و بی‌گاه...
اه.....
جمعه...!


برچسب‌ها: جمعه, غروب جمعه
[ جمعه هشتم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


جهان يك فاحشه است

 
در عصری کبود

خواب دیده ام

جهـــان

تمام بدنش ورم کرده است 

و بوی موهای یک فاحشه را می دهد.

آه...جز قسمتی که روی عشق خوابیده بود . . .


برچسب‌ها: خواب ديدم, خواب عشق, جهان يك فاحشه است
[ پنجشنبه هفتم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


خوب بود اما درد داشت....،خيلي زياد!

دیشب خوابت را دیدم،

 خواب نبودنت را. 

یک جایی بودم پر از آدم، و داشتم دنبال تو می گشتم

. کنارم بودی، اما نمی دیدمت. با تو حرف می زدم، با حضور غائبت، صدای لبخندهایت را می شنیدم

، آرام بودند همچون برفی که همین حالا دارد پشت پنجره می بارد. در کنار هم راه می رفتیم، میان آدم های بسیاری که بی تفاوت از کنار ما می گذشتند. 

دستت در دستهای من بود، با اینکه نمی دیدمش، گرمی اش را اما حس می کردم. 

گام های تو هر لحظه بلندتر می شد.

 می ترسیدم به جای خالی ات نگاه کنم و ببینم حتا «نبودنت» کنار من نیست.

 یک لحظه دیدم تمام آدم های آنجا دور ما جمع شدند و ما میان همه ی آنها تنها بودیم، در کنار هم،

 یک تنهایی دو نفره، که خوب بود، اما درد داشت،خيلي زياد....


ادامه مطلب
[ پنجشنبه هفتم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


دو كوپ بستني لبان خود خود تو

اتاق سرد و تاریک، سفت بغلت کرده‌ام و کف دستم را روی صورتت گذاشته‌ام تا صورتت سردش نشود.
 مثل یک زوج کاملا خوشبخت کیپِ کیپ شده‌ایم. تو توی یک خواب عمیق فرو رفته‌ای و من یک ذره هم تکان نمی‌خورم که نکند از خواب بیدار شوی. 
بدنت داغِ داغ است و وقتی نفس می‌کشی مثل یک بادکنک باد می‌کنی و دوباره از باد خالی می‌شوی
. یک موتوری از خیابان رد می‌شود و صدایش بدجوری توی گوشم می‌پیجد...
 احساس می‌کنم رسالتم توی این جهان این است که مثل پلنگی که با دندان گردن جوجه پلنگش را گرفته و آن را با خودش می‌برد، از تو مواظبت و مراقبت کنم. 
سردم است   حالا ديگر تو بغلم كن
بوس هم ميخواهم ترجيحاً،يا بلو بري،يا كارامل
دو كوپ اضافه هم خواهم ليسيد،از سهم تو!
درست مثل انشب...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ششم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


مادر من يك دايي داشت....

ميدانيد 
مادر من يك دايي داشت،نامش بهمن بود
قدش بلند بود،زيبا بود،موهاي جو گندمي ،چشمهاي درشت مشكي و شكم بر امده اي داشت
ميگفتند زيادي عصبي است،خيلي هم غيرتي.
يك روز عسل،دختر خپل و عينكي دايي چيز ابي رنگي به بالاي پلك ميماليد
خيلي با مشقت يك چشمش را بسته بود
بعد كه صداي دايي امد بدو پريد دستشويي
بيچاره !دلم براي طفلكي سوخت!لحظه اي از كبودي چشمان عسلي اش لذت نبرد!
مادر من يك دايي داشت 
يك روز كه عروسي بود من از وسط جمعيت رقاص،به دايي دست تكان دادم
عشوه اي كردم و چال گونه ام را نثارش كردم
من ديدم كه چشم هايش ٤ تا شد! خودم ديدم!
همان جا بود كه فهميدم چشم هايش زيباست
همان جاهم بود كه فهميدم دايي مرا نميشناسد
تازه همان جا هم بود كه فهميدم دايي دختران دامن كوتاه ،مو طلايي،رقاص دوست ندارد!
 مادر من يك دايي داشت،يكبار فقط شنيدم كه ميگفتند خنديده،يك بار ديگر هم ميگفتند گويي لبخند زده
البته در حد شايعه بود شايد!
من كه نميدانم
شما ميدانيد؟
مادر من يك دايي داشت
حالا ديگر ندارد....
هيچ وقت!!

[ سه شنبه پنجم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


لنگستون هيوز گيس طلا

لنگستون هیوز نیمه شب، گوشه‌ی کلبه‌ی چوبی نشسته و دارد بانجو می‌نوازد
. گيس طلاي كسل نيمه ی شب گوشه‌ی اتاق چند متری خيابان برق  نشسته و چشمانش دو دو ميزند.
صدای مغموم و گرفته‌ی بانجو از کلبه به بیرون می‌رود و می‌پیچد لای چمن‌هایی که دارند عشق بازي می‌کنند. چمن نر به بانجو گوش می‌دهد و چمن ماده برای معشوقش عشوه می‌کند. ميخرامد و ناز ميفروشد.
شب خوبيست برای اين چمن‌های س.ك.س.ي
 . شب خوب برای جفت گربه‌ای که در کارتن انباری همسايه ي لعنتي مان بغل همدیگر اند و اه و ناله سر دادند،سپس  به صدای خواب‌آور  سه‌تار گوش می‌دهند و....
لنگستون هیوز بانجو را می‌گذارد روی زمین و داخل ننو دراز می‌کشد.
 گيس طلاي كسل لبخند مضحك و تلخش را ميبلعد سر را به دیوار تکیه می‌دهد و روی تخت ولو می‌شود....
يارش نيست،چه كند!!


برچسب‌ها: يارش نيست
[ سه شنبه پنجم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


بی قرار!

   در هوایت بی قرارم روز و شب                           سر ز کویت بر ندارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو

انتظارم انتظارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز وصل

روز و شب را می شمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو

در میان این قطارم روز و شب

می زنی تو زخمه ها بر می رود

تا به گردون زیر و زارم روز وشب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم

روز و شب را کی گذارم روز و شب

اينم يه قطعه از شهرام ناظري.تقديم به عشقم،گيس طلا

[ سه شنبه پنجم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا منو ببر.دلتنگم

من دلتنگتم امشب 

،زياد،

خيلي زياد.خيلي خيلي زياد

واژه هايم،خانه دلم،چشمانم ابريست

امشب  دلتنگم،مبهوت و كبود و گس،،دلم اغوش  ميخواهد

همان كه ازان منست،همان كه حالا دور از من  يكه و تنهاست،

من امشب بي حوصله،كسل،تنها مثل درياچه مان سخت در اندوهم

من جان خسته عصيان فرو خفته ،سخت دلتنگم

قول بده که خواهی آمد اما هرگز نیا   اگر بیایی همه چیز خراب می شود
دیگر نمی توانم      ... این گونه با اشتیاق به جاده خیره شوم
من خو کرده ام.   به این انتظار    به این پرسه زدن ها.  به اين دلهره و اشوب
اگر بیایی
من چشم به راه چه کسی بمانم ؟
من دلم پر خون است،من پر از اشوبم،من دلم پرواز ميخواهد 
جهنمي بدتر از ان نيست كه مدام بياد بياوري،بوسه اي را كه هرگز اتفاق نيوفتاده
دل من گرفته امشب
عشق ما صداي فاصله هاست......
خسته ام از سكوت

[ یکشنبه سوم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


تو و جاده ها دست در دست هم نهاديد

                                             تا بي انتها بماند طول دلتنگي هاي من

       

تو









                                                                                                       من


ادامه مطلب
[ یکشنبه سوم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


من يك زنم....

خودم را پوشاندم
زمستان در راه است
عجب كه بر درختان گیلاس ها مانده است
هوس یك پرتقال دارم
در خانه نیست،دور است
می گویند : به این عمر مندرس چه باید كرد
پس زنانی را شمردم
كه در پاییز و زمستان دفن شدند
در راهروهای زمستانی هزارن بار آن زنان را صدا كردم.  فقط صدای خودم را شنیدم
چه زود پس از مرگ زنان  محكوم شدم كه تا پایان عمر در این اتاق بمانم
من كه عطر اقاقیا داشتم و شهرت صنوبر
من كه در برابر ابر سكوت كرده بودم
و دستانم را پایان كار جهان
می دانستم
یك لحظه ایستادم
فقط یك لحظه ایستادم
خودم را در آینه نگاه كردم
شباهت به همه ی آن زنانی داشتم كه
در پاییز و زمستان دفن شدند .
من يك زنم...


برچسب‌ها: من يك زنم
[ یکشنبه سوم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


مجنون لیلی

کنار ِ سیب و رازقی نشسته عطر ِ عاشقی
من از تبار ِ خستگی, بی خبر از دلبستگی... عاشقم

ابر شدم, صدا شدی
شاه شدم, گدا شدی
شعر شدم, قلم شدی
عشق شدم, تو غم شدی

لیلای من دریای من
آسوده در رویای من
این لحظه در هوای تو
گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون ِ تو
گمگشته در بارون ِ تو

مجنون ِ لیلی بی خبر
در کوچه هایت در به در
مست و پریشون و خراب
هر آرزو نقش ِ بر آب
شاید که روزی عاقبت
آروم بگیرد در دلت

کنار ِ هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای
من از تبار ِ سادگی بی خبر از دلدادگی... عاشقم

ماه شدم, ابر شدی
اشک شدم, صبر شدی
برف شدم, آب شدی
قصه شدم, خواب شدی

لیلای من دریای من
آسوده در رویای من
این لحظه در هوای تو
گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون ِ تو
گمگشته در بارون ِ تو

مجنون ِ لیلی بی خبر
در کوچه هایت در به در
مست و پریشون و خراب
هر آرزو نقش ِ بر آب
شاید که روزی عاقبت
آروم بگیرد در دلت

 

[ شنبه دوم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


نه باديست،نه طوفان!راستي مهمان كجا رفت؟؟

من با مهمان ناگزير خانه را ترك گفتم               چايمان روي ميز سرد شد.                غروب جمعه بود

من و مهمان انگاه كه كنار رود رفتيم او حقايق را با خود برد.           مانده بودم با مشتي رويا و هذيان و دلواپسي
و درخت دلي كه چار فصل سال عقيم بود و مانده كه ايا ميوه بدهد يا نه                         ميوه هايي كه سرانجام سهم كلاغان بود.
من فكر ميكردم خوردن پرتقال  واقعه ممكن عمر ما ميشود  
   ما غروب جمعه در ايوان خانه مان خيره به اسمان ميشويم و اينده مان را حدس ميزنيم
اينده اي كه نميدانيم چه رنگيست
قرمز ، سفيد،يا  صورتي
يا كه اصلاً مسافر است!گذراست....مثل پاييز
من تا به چشمانش نگريستم
تا ساعتم را كوك كردم
تا بوسه هايم را به رويا و روز و شب رها كردم
او
رفت....
ديگر
نه به باران ايمان داشتم
نه سيبي در بشقاب بود
نه شكلات
فقط فنجاني چاي سرد روي ميز
او در غروب جمعه با پاييز رفت
با پاييز رفته بود...
چاي در غروب جمعه روي ميز سرد ميشود...


برچسب‌ها: راستي مهمان كجا رفت
[ جمعه یکم دی 1391 ] [ ] [ گيس طلا ] [ ]


یک شب گرم و تب آلود

یک شب گرم و تب آلـــــــــود

آمدی از شهــــــر بـــــــــــاران

ناگهان از هر جـــــــــــــــــوانه

گل برآمد چون بهـــــــــــــاران

ای تـــــــو از نسل بهـــــــاران

ای امیـــــــــــــد سبـــزه زاران

ای صدایت پاک و معصـــــــوم

چون سرود چشمه ســــاران

ای نگـاه تو همیشـــــــــــــــه

مثل دریــــــا بی کــــــــــــرانه

ای بلنـد گیســــــــــــــــــوانت

خوش درین شعـر شبـــــــانه

ای که نامت در زمــــــــــــــانه

گشته در خوبی فســــــــــانه

کـــــــرده اینــــک دردل مـــــن

آتش عشــــــــق تو خــــــــانه

ای که نــــــــــــامت بر لب من

معنی خـــــوب ســـــــــــرودن

خوش ترین ایـــــــــــام عمرم

لحظه های با تـــــــــــــو بودن

 

[ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 ] [ ] [ عشق گيس طلا ] [ ]